کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت بیست و دوم :
و در دلش گفت: شاید اگه بدونی واقعا کی هستم از اینجا تا خونهتون بدویی!
و باز همان لبخند از روی درد، با سماجت روی لبهایش خزید.
دیانا به صفحهی موبایلش نگاه کرد. ساعت ده و نیم بود. دوباره هیوا را گرفت.
- مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد، لطفا بعدا تماس بگیرید...
- چی شده؟ حالت خوب نیست؟
رنگش پریده بود. به زور حرف زد: در دسترس نیست.
سهیل نفسش را بیرون فرستاد و دستی به پش
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیزم🥹🫂 مرسی که دنبال میکنی
۶ روز پیشدلارام
0واقعا رمان عالی هستش و کنجکاوم. بدونم چه گذشته ای داشتن که انقدر دارن اذیت میشن
۳ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربونت برم خوشحالم که خوشت اومده🥹🤍
۳ هفته پیشافسون
0گلم🥰😍🤩😘خوب حالا داره کم کم سوالهای مهم پیش میاد براشون چقدر باید آشنا بشن و بپرسن البته که سهیل کنجکاو تره و نیلی هم مردد و شکاک 😳
۴ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
دقیقا
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
0تنهایی و غمی که دیانا و سهیل دارن و همچنین راز پنهانی که دیانا و سهیل از اون رنج میبرند و همچنین رفتار مادر سهیل سیمین